آنیلآنیل، تا این لحظه: 13 سال و 18 روز سن داره
آرادآراد، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

آنیل ، دختر مهر و ماه من و آراد ، نفسم

تولد توت فرنگی آنیل (1)

                                   بنر خوش آمدید توت فرنگی                                                          آنیل جون 2 تا کیک داشتی  توت فرنگی برا تم تولدت  و شکلاتی .                   &n...
27 آذر 1393

کاش...

كاش دلهامون به بزرگي بچگي بود.   كاش همون كودكي بوديم كه حرف هايش را از نگاهش مي تواند خواند.   كاش براي حرف زدن نيازي به صحبت كردن نداشتيم.   كاش براي حرف زدن فقط نگاهي كافي بود.   كاش قلب ها در چهره بود.اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد   و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم.   سكوت پر ،بهتر از فرياد تو خاليست.سكوتي را كه يك نفر بفهمد بهتر از هزاران فريادي است كه هيچ كس   نفهمد.سكوتي كه سرشار از ناگفته هاست،ناگفتنش يك درد و نگفتنش هزاران درد دارد. دنيا راببين.....                ...
19 آذر 1393

14 ماهگی

                                                                                                           خوشروی من 420 روزه شدی بر دست ها و پاهای کوچکت روز و شب بوسه میزنم روزی هزار بار در ژرفای معصومی...
15 آذر 1393

کودک متولد ماه مهر :

والدين كودك متولد مهر دائم اين عبارت را در مورد كودك خود مي شنوند ((واي عجب بچه خوشگلي!)) بنابراين كمي دچار غرور شوند بايد بر آنها ببخشيم. بچه متولد مهر مثل فرشته هاي تپل و سرخ و سفيد است كه انگار از لابلاي صفحات كتاب بچه ها بيرون آمده است. اجزاي صورت او بسيار ظريف و متناسب است و واقعا دلرباست. خيلي كم پيش مي آيد كه با عصبانيت پتويش را با لگد از روي خود كنار بزند و يا موقعي كه مادرش سعي دارد شيشه شيرش را به او بدهد با مشت به صورت مادرش بكوبد. اين بچه مودب تر از آن است كه چنين رفتارهايي از خود نشان دهد. وقتي مي خندد همه مهدكودك لبريز نور مي شود و همه مي گويند: ((عجب بچه شيريني! چقدر ساكت و آرام است. چقدر تپل است، چال چانه اش را ببين. انگار ف...
6 آذر 1393

13 و نیم ماهگی

آنیل جونم این روزا هم مثل ماههای گذشته از قشنگ ترین روزای زندگی منه.وقتی روزا خوابی دلم برات تنگ میشه. دلم برا شیطنت هات تنگ میشه. شب ها که می خوابی بهترین وقته تا یه دل سیر بغلت کنم و بو کنم تن نازتو با نفسهات زنده شم دوباره و دوباره....اخه روزا که یه جا بند نمیشی که بشه بغل نگهت داشت. پریروز متوجه شدم برگ شمعدونی داری می جویی. نمی دونستم بخندم یا نگران شم. از دهنت آوردم بیرون اما شکر که خوبی. اما شمعدونی هر چی برگ داشت کنده بودی.  فردا بهار بیاد گل نداریم بزاریم بالکن خوشگل شه نکن مامانم! خیلی دوس داری دنبالت کنم و بگیرم. این بازیارو دوس داری صدای خنت پر میشه تو خونه و جون میده به زندگی ما. چقدر نشاط آوردی به زندگیم عزیزم. ال...
1 آذر 1393
1